بخار داغ چای اش را تماشا می کردم و او با ارامشی وصف ناشدنی به دشت ؛ ناگاه پروانه ای به روی قوری نشست خواستم بگیرمش اما چابک تر از من بود و گریخت، با همان فکر کودکانه ام پرسیدم : استاد پروانه ها هم می خوابند . لبخندی محو بر صورت اش نشست با همان ارامش قدری چای نوشید و گفت : اگر عاشق ها بخوابند .

نظرات شما عزیزان:
کفشدوزک 
ساعت15:40---25 شهريور 1389
چقد قشنگه نوشته ها و عکساتون
ممنون که به ما سر زدین
بازم بیاین اونطرفا
خیلی خوشحالم که با شما آشنا شدم
وبتون و نوشته هاتون واقعا بینظیرن !
محمدرضا 
ساعت0:44---24 شهريور 1389
ممنون که پیشم اومدی
راستی وب قشنگی داری
بازم بیا پیشم
محمدرضا 
ساعت0:43---24 شهريور 1389
ممنون که پیشم اومدی
راستی وب قشنگی داری
بازم بیا پیشم
مریم 
ساعت21:53---23 شهريور 1389
salam vaghean matlabe ghashangi bood man fekr mikardam inke migan ashegha khab becheshe shon nemiad alakie mibinam ras migoftan albate ta vaghti khodam lams nakardam nafahmidam
پاسخ:دست سرنوشت تیشه و سوهانی را مانند است می تراشد و زیبا میکند هر نگ سرد و بی جانی را
پاسخ: